تراژدی مفاهیم: تبارشناسی خون و خاک در خاورمیانه | استثنایی به نام «ایران»

رویداد۲۴| علیرضا نجفی- تلاش خونبار، مستمر و غالبا نافرجام برای استقرار کلانروایتهایی، چون لیبرالیسم، دموکراسی یا سوسیالیسم بر بستر جوامعی که تاروپود هستیشناختیشان با مفاهیم باستانی «عشیره» و «پیوند خونی» بافته شده، یکی از مضحکترین و در عین حال دردناکترین تراژدیهای عصر مدرن است. این دو موجودیت، یعنی الگوهای وارداتی حکمرانی غربی و ساختار ارگانیک جوامع شرقی، از حیث ریشههای تکوینی و منطق درونی، در بیگانگی مطلق به سر میبرند. تمنای همگامی آنها، مانند پیوند زدن شاخهای از بلوط بر تنهی یک نخل صحرایی است؛ تلاشی که در نهایت جز خشکیدن شاخه و مجروح شدن تنه، ثمری به بار نمیآورد.
در این منطقه، ایران یک استثنا و در عین حال یک راه سوم است.
قانون صحرا و زایش «عصبیت»
برای واکاوی چرایی چیرگی بلامنازع قبیله بر قانون در بخش وسیعی از خاورمیانه، باید از کتابخانههای علوم سیاسی غرب فاصله گرفت و به منطق بیرحم «جغرافیا» تن داد. خاورمیانه، زادگاه خشنترین و کمآبترین زیستبومهای کرهی زمین است. در گسترهی خوفناک و بیکران بادیةالشام و ربعالخالی، آب مترادف با حیات مطلق، و فقدان آن به معنای مرگ حتمی زیر آفتاب سوزان است.
این جبر خشن جغرافیایی، در طول هزارهها، کوچکترین مجالی برای شکوفایی «فردگرایی» باقی نگذاشته است. در چنین محیط متخاصمی، یک انسان تنها ـ فارغ از هوش یا قدرت بدنیاش ـ پیشاپیش محکوم به نابودی است. او یا طعمهی طبیعت میشود، یا شکار غارتگران طوایف رقیب. از این رو، مفاهیمی، چون امنیت، قدرت، هویت و بقا، تنها در قالب «گروه» و وابستگی ارگانیک به جمع معنا مییابد.
عبدالرحمن ابن خلدون، نابغهی اندلسی، قرنها پیش این غریزهی بقا را تحت عنوان بیبدیل «عصبیت» فرمولبندی کرد؛ عصبیتی که به معنای همبستگی عمیق، غریزی و خونمحور یک گروه انسانی است. در این هندسهی اجتماعی، کوچکترین واحد معنادار «طایفه» و پس از آن «قبیله» است. این انسجام مبتنی بر خون، وفاداری مطلقی را در جان افراد نهادینه میکند که در برابر هر «غریبهای» همچون سدی نفوذناپذیر عمل میکند. در ذهنیت صحرا، جهان با خطکشی خونین به دو قطب «ما» و «آنها» تقسیم میشود و مقدسترین وظیفهی هر عضو، صیانت از منابع حیاتی و «آبروی قبیله» است. در چنین سیستمی، «انتقام» (ثار) جنایت نیست، بلکه مکانیسمی حقوقی برای حفظ توازن وحشت و تضمین بقاست.
قبیلهگرایی در خاورمیانه یک «سنت عقبمانده» نیازمند اصلاح غربی نیست؛ بلکه یک «سیستمعامل کارآمد» برای مدیریت منابع در محیطی است که نهادهای دولتی در آن همواره غایب یا سرکوبگر بودهاند. تفاوت بنیادین شرق و غرب در همینجاست: در غرب، «قانون اساسی» به فردیت انسان پناه میدهد، اما در منطق خاورمیانهای، انسان بیقبیله، موجودی بیپناه، بیدفاع و محکوم به فناست.
تناقضات توسعه
بیشتر بخوانید: از مرداب بیابانی تا تاسیس یک دولت-شرکت | امارات؛ کشوری که ترس را پشت آسمانخراشها پنهان میکند
درک عمیق همین ساختار قبیلهای، راز سربهمهر ژئوپلیتیک خاورمیانه را برملا میسازد و توضیح میدهد که چرا برخی دولتها در توفان بحرانها استوار میمانند و برخی دیگر با اولین تکانه متلاشی میشوند.
پایداری و شکوفایی خیرهکنندهی کشورهایی، چون امارات متحده عربی، قطر و کویت، همواره برای ناظران غربی یک معما بوده است. تقلیل دادن این ثبات بینظیر به وفور «پترودلارها»، تحلیلی کور و گمراهکننده است. عراق و لیبی نیز روی اقیانوسی از نفت شناورند، اما دهههاست در گرداب فقر، ویرانی و جنگهای بیپایان همهعلیههمه غوطهورند. تفاوت بنیادین در «میزان انطباق مدل حکمرانی با بستر جامعهشناختی» است.
کشورهای حاشیهی خلیج فارس، در واقع «دولت-عشیرههایی» (Tribal States) تکاملیافتهاند. در امارات یا قطر، مدل طبیعی «یک قبیله، یک جغرافیا، یک حاکمیت» نهادینه شده است. حاکمیت بلامنازع قبایلی، چون آل نهیان در ابوظبی، آل مکتوم در دبی، و آل ثانی در قطر، نشان از انطباق بینقص فرم سیاسی با محتوای اجتماعی دارد. این مدل، مشروعیت خود را نه از صندوقهای رأی غربی، بلکه از طریق پیوندهای سنتی، توزیع هوشمندانهی ثروت و احیای نهادهایی، چون مجلس شورای قبیلهای تأمین میکند. دبی نمونهی بارز این هارمونی است که توانسته حول محور منافع مشترک یک قبیلهی تاجرپیشه، به قطب تجارت جهان بدل شود.
در نقطهی مقابل، ساختار تراژیک و موزاییکی کشوری مانند عراق قرار دارد. عراق هرگز به معنای مدرن کلمه یک «ملت» نبوده است؛ بلکه مجموعهای تحمیلی از دهها قبیلهی متخاصم، اکراد، اعراب و مذاهب گوناگون است که بریتانیا در ابتدای قرن بیستم، با خطکش سایکس-پیکو و به زور بمبافکن، آنها را زیر یک پرچم مصنوعی جمع کرد. در چنین جوامع چندپارهای، پروژههای وارداتی «ملتسازی» به دیواری از بتن برخورد میکنند. در زمان بحرانها، وفاداری نهایی انسان عراقی نه به پرچم بغداد، بلکه به شیخ قبیله یا مرجع فرقهی خویش است. تلاش برای تزریق دموکراسی غربی در چنین بافت ازهمگسیختهای، تنها به «دیکتاتوری اکثریت فرقهای» و جنگ داخلی میانجامد.
از زمینلرزه در دره نیل تا دیپلماسی خون در حجاز
بیشتر بخوانید: اخوان المسلمین: جنبشی با شعار اسلام راه حل است | از رؤیای خلافت تا بحران موجودیت
مصر در این میان یک استثنای شگرف و یک آزمایشگاه بینظیر است. برای فهم اینکه چرا جامعهی مصر امروز درگیر چالشهای کلانشهری است، باید به پروژهی عظیم «سد عالی اسوان» در دههی ۱۹۶۰ بازگشت. هدف جمال عبدالناصر از ساخت این سد، مهار سیلابهای نیل و تولید برق بود؛ اما پیامد پنهان آن برای بافت سنتی مصر، زلزلهوار بود.
هزارهها بود که فلاحین مصری از سیلابهای نیل برای کشاورزی در سایهی امنیت قبیلهای بهره میبردند. با احداث سد، جریان آب کنترل و «پولی» شد. کشاورزان فقیر زیر بار هزینههای پمپ آب و کود خرد شدند، سیستم حمایتی روستاها متلاشی شد و مهاجرتی میلیونی و هراسناک به سمت زاغههای قاهره شکل گرفت. با خروج از اتمسفر روستا، پیوندهای قبیلهای گسست و «فردگرایی حاشیهنشین شهری» متولد شد. این تودههای سرگشته و بیقبیله در زاغههای قاهره، برای یافتن هویتی جدید، به آغوش رادیکالیسم و ایدئولوژیهای افراطی پناه بردند.
اما در شبهجزیرهی عربستان، پادشاهی آلسعود نمونهای از مهندسی «قبیلهگرایی» در ابعاد کلان است. ملک عبدالعزیز به جای تکیهی صرف بر شمشیر، از «دیپلماسی ازدواج» بهره برد. او با دختران شیوخ تمامی قبایل مغلوب ازدواج کرد. این پیوندهای خونی باعث شد قبایل سرکش دیگر نشورند، چرا که فرزند یا برادرزادهشان در هرم قدرت، امیر یا شاهزاده بود. او با «خون»، تار و پود یک جغرافیای متفرق را به هم دوخت و با تزریق ثروت نفتی و ایدئولوژی وهابیت به عنوان چسب مشروعیتبخش، این ساختار را تا به امروز حفظ کرده است؛ هرچند که انحصار ژنتیکی قدرت، آن را در لایههای فوقانی بهشدت صلب و آسیبپذیر ساخته است.
هزارتوی فلسطین
بیشتر بخوانید:
حماس؛ فرزند ناخواستهی اشغال | بازی خطرناکی که از کنترل خارج شد
از رؤیای خاورمیانه جدید تا کابوس واقعیت | هفتم اکتبر چگونه جهان را تغییر داد؟
در تحلیلهای سادهانگارانه پیرامون مسئلهی فلسطین، غالباً از یک «ملت یکپارچه» سخن به میان میآید که در انتظار استقرار دولت مدرن خود است. اما نگاهی تبارشناسانه به بافت جامعهی فلسطین، واقعیتی ارگانیک، پیچیده و بهشدت محلی را آشکار میسازد. فلسطین تاریخی، شبکهای درهمتنیده از طوایف، خاندانها و شهرهاست که هویت و مقاومت در آن، از دل همین ساختار خرد، اما پولادین میجوشد.
در کرانهی باختری و غزه، «قبیله»، «خاندان» و «زادگاه»، دقیقاً مترادف با خود «وطن» است. در الخلیل، طوایف اصیلی، چون «جباری» یا «قواسمه» ستون فقرات مقاومت و حیات اجتماعیاند؛ در نابلس، خاندانهای باستانی نبض شهر را در دست دارند، و در اریحا طایفهی «عریقات» این وظیفه را بر عهده دارد. در این سیستم بومی، یک فلسطینی پیش از هر چیز به خاندان و شهر خویش تعلق دارد و همین شبکهی مویرگی است که دههها در برابر ماشین اشغالگر مقاومت کرده و هویت خود را زنده نگاه داشته است.
در نقطهی مقابل این مقاومت اصیل و ریشهدار، موجودیتی مصنوعی و وارداتی به نام «تشکیلات خودگردان» قرار دارد. تشکیلاتی که با مهندسی پیمان اسلو و پمپاژ مالی غرب، به عنوان یک ساختار بوروکراتیک و ایزوله بر این بافت تحمیل شد. در نگاه مردمان بومی و شیوخ طوایف، رهبران این تشکیلات همواره چهرههایی نامأنوس بودهاند که با زیست ارگانیک جامعهی فلسطین بیگانهاند. تشکیلات خودگردان در وجدان عمومی، هرگز جایگاه یک «دولت مشروع» را نیافت، بلکه همواره به عنوان یک «آژانس توزیع رانت» و یک لایهی دیوانسالار ناکارآمد درک شده است که کمترین قرابتی با اصالت مقاومت جوشیده از بطن طوایف و مساجد ندارد. تپش واقعی حیات در فلسطین، نه در راهروهای تشکیلات خودگردان، بلکه در سینهی پرشور همین خاندانهای ریشهداری است که خون و خاک را به هم آمیختهاند.
ایران؛ رؤیای خاک، دیوانسالاری و افق تمدنی
بیشتر بخوانید:
شبکه راه شاهی هخامنشی | چگونه داریوش نخستین زیرساخت جهانی را ساخت؟
داریوش سوم، آخرین شاه هخامنشی که شاهد فروپاشی یکی از بزرگترین تمدنهای تاریخ شد!
«شاه مرد، زنده باد شاه» | روایت یک روانسیاست تاریخی در ایران
در میانهی این خاورمیانهی ملتهب، شرایط اقلیمی و تاریخی فلات ایران، افق معنایی کاملاً متفاوتی از مفهوم «خود جمعی» را خلق کرده است؛ افقی وسیع که در آن، فرد هویت غایی خود را نه با «پسرعموهای نَسَبی»، که با یک «سرزمین متصل»، «زبان مشترک» و یک «میراث تمدنی» تعریف میکند.
به تعبیر چارلز تیلور، هر جامعهای دارای یک «تخیل اجتماعی» است؛ شیوهای ناخودآگاه که مردمان جهان را معنا میکنند. این تخیل در صحرا بر مدار «خون» میچرخد، اما در فلات پهناور ایران ـ به یمن وجود رودهای پایدار و دشتهایی که کشاورزی فراقبیلهای را ممکن ساختند، تخیل اجتماعی از همان سپیدهدم تاریخ، بر دوگانهی «خاک» و «دیوانسالاری» استوار شد. امپراتوریهای باستانی ایران، مدلی از مشروعیت را بنا نهادند که در آن، پادشاه نه رئیس یک قبیله، بلکه «حافظ مرزهای یک تمدن» بود. ساتراپها (استانداران) از اقوام گوناگون انتخاب میشدند، اما شرط بقایشان، وفاداری به «قانون» و «نظام مرکزی» بود، نه به پیوند خونی. این گسست شگرف از منطق عصبیت خلدونی، چنان در روان جمعی ایرانیان رسوب کرد که یورشهای ویرانگر مغول و تیمور نیز نتوانست شالودهی آن را از هم بگسلد.
گواه بارز این مدعای تاریخی، در دو آوردگاه معاصر تجلی یافت. نخست در «جنبش مشروطه»، هنگامی که ایرانیان از تبریز تا بوشهر، نه برای برتری یک طایفه، که برای استقرار مفاهیم جهانشمولی، چون «قانون اساسی» و «عدالتخانه» به پا خاستند. همین که «قانون» در این جغرافیا ارزشی خودفهمیده یافت، نشاندهندهی عبور تاریخی ایران از اتمسفر قبیله بود.
آزمون سرنوشتسازتر، جنگ هشتساله با رژیم بعث عراق بود. چرا کشوری با تنوع بینظیر قومی (فارس، ترکزبان، کُرد، لُر، بلوچ، عرب و ترکمن)، در برابر سهمگینترین تهاجم نظامی، دچار فروپاشی درونی نشد؟ چرا کُردها، عربهای خوزستان و بلوچها، دوشادوش فارسها و آذریها از مرزهای یک خاک دفاع کردند، در حالی که در عراق همسایه، ارتش بعث صرفاً ائتلافی از قبایل تکریت بود و جامعهی عراق با سقوط صدام، بلافاصله به حمام خون «شیعه در برابر سنی» و «کُرد در برابر عرب» بدل شد؟
پاسخ را نه در قدرت سخت دولتها، بلکه در همان «تخیل اجتماعی دیرپا» باید جست؛ آگاهی عمیق از اینکه کلانروایت «ما»، قرنهاست که مرزهای خود را به مثابهی یک «چتر تمدنی» درک میکند. یک شهروند ایل قشقایی، یک هموطن کُرد یا بلوچ، هویت خویش را پیش و بیش از هر چیز با واژهی سترگ «ایرانی» تعریف میکند. این تمایز شگرف، محصول هزاران سال زیستن در افقی است که «تابعیت سرزمینی» را به امری بدیهی بدل ساخته است.
این بدان معنا نیست که ایران امروز عاری از تبعیض، نابرابری یا ناکارآمدی دیوانسالارانه است. اما نکتهی شگرف اینجاست: در ایران، حتی زخمها، اعتراضات و گلایههای اقوام نیز در چارچوب کلان «هویت ملی» معنا مییابند. یک معترض در زاهدان یا سنندج، مطالبهاش «احقاق حقوق برابر شهروندی» در قامت یک ایرانی است، نه تجزیهی سرزمینی بر مبنای عصبیت قبیلهای. به همین دلیل است که بحرانهای اجتماعی در ایران، برخلاف فجایع سوریه و لیبی و یمن، هرگز به جنگهای فرقهای و برادرکُشی هابزی ختم نمیشود.
راز ماندگاری ایران، در دیرپایی همین «سنت دولتسازی پیشاقبیلهای» است. جامعهی ایرانی، افق والای «شهروندی» و پیوند با «خاک» را قرنها پیش از آنکه نهادهای مدرن غربی شکل بگیرند، در روح تمدنی خود نهادینه کرده است. این، یک «راه سوم» اصیل است؛ تجربهی زیستهی ملتی که نه به انحطاط زاغهنشینی دچار شد، نه در موزاییک قبیلهای مصنوعی فروپاشید، بلکه پیش از آنکه جهان مفهوم «ملت» را بشناسد، خود را به مثابهی یک «تمدن» به تاریخ شناساند.




